در کتاب اخلاق محتشمی نقل شده که دو مرد، یکی حکیمی فقیر اما مآل اندیش، وآن دیگری بازرگانی غنی اما مال اندیش با هم

همسفر شدند. چون به جایی رسیدند که دزدان مردمان را لخت می کردند، هر دو نگران شدند و با خود چنین زمزمه کردند؛

مرد بازرگان : وای بر من اگر مرا بشناسند

مرد حکیم : وای بر من اگر مرا نشناسند.

حکایت بسیار جذابی است . می توان ورژن جدید و 2014 (به مناسبت حلول سال جدید میلادی)این حکایت را هم اینگونه نوشت ؛

مرد بازرگان در این اندیشه که هر چه سریعتر اموال اختلاسی را برداشته و به کانادا فرار کند و مرد حکیم در اندیشه اینکه پذیرشی

درست و درمان از دانشگاهی در فرنگستان بگیرد و هر دو الفرار را بر القرار ترجیح دهند.

از طنز و مطایبه که بگذریم نکته نغزی در این حکایت است.

مرد بارزگان نمی خواهد او را بشناسند و این حال زراندوزان زمان ما است که با هر روشی به مال و منالی رسیده اند و دوست

ندارند به قانون از کجا آورده ای؟ تن بدهند.

 مرد حکیم بیم آن دارد که نشناسندش و این حکایت بسیاری از جوانان این مرز وبوم است که پس از سالها تلاش علمی دوست

دارند کسی آنها را بشناسد اما صد افسوس که این خیل مدرک به دست را کسی تحویل نمی گیرد جز نورچشمی ها و

اصحاب پارتی و سفارش و ساخت و پاخت و زد و بند و ....